تبليغاتX
فصلی بنام بهار
فصلی بنام بهار

سبز که بودم همیشه نگاهم می کردی. چون نگاهت در تلاقی نگاهم سبز می ماند، سبز می نگریست و ناخودآگاه لبخند می زد. سبز بودم یا لااقل اونقدر ساده که هرگز اَخم نکنم تو مرا دوست داشتی با تمام وجود، تا وقتی از لابلای جمعیت هم که رد می شدی و تا هنوز به من نرسیده بودی آغوشِ لبخندهایت برایم باز بود و دله من غنچی می زد وقتی هنوز به یک متریِ هم نرسیده بودیم. اگر هم می رسیدیم اول دستها بودند که به این فراغ یک روزه پایان می  دادند! چقدر دلمون صاف بود که واسه 24 ساعت ندیدنِ هم تنگ می شد ... لااقل دله من که الان دیگه صاف نیست، اونقدر کِدِره که وقتی 3 شب متوالی خوابت را ببینه انگار سطح ِ غبارش را پاک کردند و دوباره به دیوارش نصب می کنند.

اونقدر ها بی رحم نشدم که وقتی شبها قبل خواب به یادت می افتم و خدا توی دلم رو می خونه، واسه دوری از هرچی تنهاییه 4 ساله س، خوابتو برام می فرسته، که وقتی حتا از بی معرفتیم در این مدت در خواب گله می کنی و دوست نداری این ساعت کوتاهه توهم در خواب در کنارم باشی، التماست می کنم، هرطور که شده، گاهی سرد وخسته، زیر باران می روم به یاد آن روز بارانی، چقدر خوشحالم بعنوان دوست وقتی از خدا می خواهمت، خوابهایت را برایم می فرستد، که آرزو می کنم خدایا نامردی نمی کنم تا دیگر خوابهای با او بودن را از من نگیرد. نمی دانم چند پرده در خواب مانده تا با نمایشش مرا ببخشی، اما هر شب منتظر بستن پلکهایم و عطر لبخندهایت در خوابهای رنگی ام می مانم. شاید آنقدر راه باشد تا گناهانم بخشیده شود و روزی به این دوری خاتمه دهم.

دوستِ نازنینم، اُلیور وودِ دبیرستان

 چوچانگِ همیشه خندانِ تو ...

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط منـصــوره | |











گاهی اوقات شب نامه های قصه تموم میشن و من می مونم که بخندم یا گریه کنم.

آه، خوشحالم از اینکه خانوم_ مهربون داستانی که دوسش دارم بالاخره عاقیت بخیر شد و به درد عشقی که می کشید پایان داد . آه من خوشحالم، خوشحالم که میتونم دلخوش باشم به رُمان های افسانه ای که زن محور هستند و دقایقی منو از دنیای ادبیاتِ مردانه و قهرمانهای خیالی اش دور می کنن. من خیلی خوشحالم که لحظاتی رو در کنار اَبَرقهرمان های زنِ رُمان ها می گذرانم. تا فراموش نکنم رنجی که یک زن در برابر حسی عاشقانه باید متحمل بشه و سنگینی اش را هرلحظه هر کجا به دوش بکشد. بهرحال هیچ زنی فراموش نخواهد کرد روزی را که در تاریخ زندگی اش رخ داده است به طرزِ غیرقابلِ پیش بینی ، عجیب و سریع ...

و من آن گلدانِ پُرگل ِ سبزم که گوشه ی اتاقت هر روز با اولین طلوع غنچه میده و به امید نگاهت خودنمایی می کنه و خوشحاله از اینکه رنگ آفتاب رو به نظاره بنشیند ...

در حاشیه":"

به لبخندم بخند، دوستم داشته باش، نه پنهان ، نه سخت ، دل من از سنگ نیست و روزی سربرمی آورد.

پی نوشت:

با الهام از گلدان اتاقم و فیلم جین ایر

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط منـصــوره | |

Design By : Night Melody